زنگ زده میگه: مهندس سی دی ویندوز خوب داری؟
میگم: میخوای چیكار؟
میگه: جای طلب از یه یارو نوت بوكشو برداشتم - فقط این ویندوزش خیلی قدیمیه - حتی مای كامپیوترم روش نصب نیس
میگم: مارك و مدلش چیه؟
میگه: چیزی ننوشته - فقط رو درش عكس یه سیب گاز زده كشیده
:|
یکی از اعصاب خوردکن ترین سوژه های اوایل مهر:
موضوع انشاء:
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
:| |:
وقتى برای كسى فاتحه ميخونى,,باانگشتت روی قبرش ضربه ميزنين این كار درواقع:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همون لايک زدن ب روح شخص مرحومه...:)))))
بیایم ظاهر بین نباشیم !
بعضیا ممکنه در ظاهر بیشعور بنظر بیان
اما وقتی باشون میگردیم و بیشتر میشناسیمشون
می بینیم که باطنن هم بیشعورن :)))
بچه ها بیایم از این به بعد سر سفره شام و ناهار از پدر و مادرای مردم تعریف کنیم قبل اینکه مامان بابامون از بچه های مردم تعریف کنن:))
همه با هم یک دقیقه سکوت برای دوستانی که فردا باید برن مدرسه :))))
صبح بابام رسوندم تا ترمينال ، منم اصلا حواسم سر جاش نبود و فكرم 1000 جا مشغول بود . رسيديم ترمينال موقع پياده شدن ي 5000 توماني در آوردم گفتم آقا اينم كرايتون ..
وقتي پياده شدم تازه فهميدم چكار كردم . بابا هم ديگه پولو پس نداد :((
بچه ها یه سوالی ذهنمو مشغول کرده قشنگ در موردش فکر کنید نتیجشو کامنت کنید لطفا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فکر کن موقع امپول زدن عطست بگیره چی میشه اونوقت؟؟؟؟؟:?
دیشب میخواستم تریپ اعصبانیت و پولداری بردارم،گوشیمو پرت کردم رو مبل لامصب کمونه کرد کم مونده بود بیوفته زمین!
قلبم اومد تو حلقم :((
یه بار با داداشم رفتیم بیرون .... دنبال یه مغازه لباس فروشی بودیم .... یکی پیدا کردیم و من اون ور خیابون رو به رو مغازه پارک کردم ماشین و .... یه لحظه توجهم به ماشین پشت سرم جلب شد که 4 نفر توش بودن داشتن چپ چپ نیگام میکردن ..... من توجهی نکردم و رفتم تو مغازه ..... همین جور که داشتم جنس های مغازه رو نیگاه میکردم نظرم به سمت ماشین جلب شد ...... من درجا جلو سف پمپ بنزین پارک کرده بودم و ملت پشت ماشین من حیرون ......... :دی
داداشم خوابیده بود جلو تلویزیون و راز بقا نگاه میکرد یهو داد زد افروز بیا این صحنه رو ببین باحاله منم سریع قوطی شیرموزو برداشتم رفتم پیشش از شدت هیجان که الان شیره آهو رو میگیره داشتم به قوطیه فشار میووردمو نی رو زدم توش یهو دیدم هرچی شیرموزه داره میریزه رو فرش هول شدم گرفتمش بالا سر داداشم کم مونده بود یه راز بقا تو خونمون را ه بیفته
بچه که بودم دوست داشتم همه کار هام رو خودم انجام بدم ! یه جورایی مستقل بودم ( 4 ساله بودم قضیه مال اون موقع هاست ) بعدش هر وقت کسی میخواسته بند کفش هام رو برام ببنده با افتخار میزدم تو گوشش و میگفتم محمد رضـــــا خودش !
هر کس هر لطفی بهم میخواسته بکنه میزدمش و میگفتم محمد رضا خودشــــــــــــــــــ !!!! =)))))
بچه خواهرم 5 سالشه نه گذاشته نه ورداشته برگشته پرو پرو به بابام نيگا كرده ميگه بابا بزرگ يه ميمون(منظورش عروسك بود)خريدم قد تو بابام كم نياورد گفت اين دفعه خواستي بري بخري سايز بابای الدنگتو بخر بچه :|
بعد دید من دارم زیرزیرکی میخندم یه پس گردنی هم به من زد :|
حالا تصور کن که :
غروب جمعه باشه، غروب 31 شهریورم باشه، محصل هم باشی!!
عاخ عاخ دلم کباب شد !!! :)))))))))))))))
برچسب:
نویسنده: حسام